تبلیغات
superjunior couples - دستهای آلوده-پارت اول
 
superjunior couples
کیومین...وونمین

 

قصر پادشاهی - کاخ مختص پادشاه - ساعت 9 شب

 

_ عالیجناب! جناب چو میخوان که شما رو ببینن.

"بفرستش داخل"

خدمتکار مخصوص پادشاه آقای لی تعظیم کوتاهی رو به پادشاه کرد و از اتاق کار خارج شد. چند لحظه بعد مردی نسبتا مسن که اینو میشد از موهای سپید و قیافه جا افتاده اش فهمید با تعدادی فایل (همون پرونده) وارد اتاقی که فقط با نور کمی روشن شده بود، شد. تعظیمی کرد و به طرف میز چوبی و بزرگی که در انتهای اتاق بود رفت.

_ "عالیجناب فایل هایی که خواسته بودید رو خدمتتون آوردم."

تعدادی از فایل ها رو که بر رویشان نشان سلطنتی حک شده بود را روی میز روبروی مردی که به نسبت از او جوانتر بود گذاشت.جناب لی(یه نکته ای بگم که چون خدمتکار پادشاه هم فامیلیش لیه پس ما به پدر سونگمین میگیم جناب لی چون هم پادشاهه هم حق پدربزرگی به گردنمون داره) یکی از فایل ها رو از روی میز برداشت و مشغول خواندن شد و در همین حین به توضیحاتی که آقای چو که مدیر کارهاش و مسئول کارهای داخلیه قصر بود، گوش میداد.

_"همونطور که خواسته بودید ساخت تعدادی مدرسه رو در محله های فقیرنشین شروع کردیم که کارهای اولیه خرید زمین و مصالح رو انجام دادیم و پایه ریزی های اولیه هم واسه ساخت بنا انجام شدند. تعداد زیادی مهندس و پیمانکار و کارگر دارن تمام سعی و تلاششون رو میکنن تا هر چه سریعتر بتونن ساخت این مدارس رو تمام کنند. این مدرسه ها که بیشتر رشته های مهم و کاربردی داخل کشور رو دارند. از جمله: موسیقی و هنر، رشته های ورزشی، فنی، آزمایشگاهی و....

زمین بازی برای رشته های ورزشی، آزمایشگاه و ابزار موسیقی. ما سعی میکنیم که تمام امکانات برای رفاه دانش آموزایی که به این مدرسه ها میان رو تهیه کنیم. و وقتی که ساختشون به پایان رسید از دانش آموزای فقیر شهریه کمتری گرفته بشه یعنی به اندازه مدرسه های معمولی."

مدیر چو توضیحاتش رو تمام کرد و منتظر شد تا پادشاه نظرشو راجب پرونده بگه.

"خیلی خوب... فقط مراقب باشید که کارها به درستی و با استاندارد بالا انجام بشن و کسی کوتاهی نکنه. من میخوام که این مدارس برای سال تحصیلیه آینده آماده باشن پس تا میتونین سریعتر تمامش کنین."

_"تمام سعیمونو میکنیم قربان."

"میتونی بری... من اینا رو امضا میکنم. فردا میتونی بیای و ببریشون" پادشاه رو به مدیر چو گفت و با دستش اشاره کرد که میتونه بره.

آقای چو بعد از تعظیم کوتاهی به سمت در رفت. اما همین که خواست از اتاق بیرون بره صدای جناب لی متوقفش کرد.

"سونگمین!!!... اون الان کجاست؟... کارهایی که بهش داده بودمو انجام داد؟... به جلسه ی هیئت مدیران رفت؟"

آقای چو بعد از مکث کوتاهی که نشون از تردید بود به سمت پادشاه برگشت.

_"عالیجناب... ایشون... یعنی جناب شاهزاده..."در گفتن چیزی تردید داشت. نمیدونست که حقیقتو بگه یا اینکه بازم مخفی کاری کنه.

"سونگمین چی؟؟؟ "پادشاه با عصبانیت گفت و منتظر جواب از آقای چو شد.

_"بهتره خودتون ببینید عالیجناب"آقای چو گفت و یکی از فایل هایی رو که توی دستش بود رو به پادشاه داد و منتظر عکس العمل پادشاه شد.

پادشاه که با دیدن عکسایی که داخل فایل بود هر لحظه بیشتر عصبانی تر و چهره اش سرختر میشد فایل رو محکم روی میز کوبید.

"هر چه سریعتر اون هر//زه بی مصرف رو بیارین اینجا. اون لعنتی هنوز دست از این کارای کثیفش برنداشته...رخودم باید دست به کار بشم... آدمش میکنم."

پادشاه با صدای بلند داد میزد و از آقای چو میخواست که سونگمینو هرچه سریعتر پیشش ببرن.

_"چشم عالیجناب"آقای چو گفت و سریع از اتاق خارج شد. همینطور که داشت از اتاق پادشاه دور میشد با یکی از محافظا تماس گرفت "اون الان کجاست؟... میریم دنبالش." تماسشو قطع کرد و راهشو به طرف در خروجی کج کرد.

انقدر عجله داشت که متوجه نزدیک شدن خانمی که با آرایشی غلیظ و لباسهایی گرون قیمت که همه اون چیزا نشون از یک چیز و اون هم ملکه بودنش بود، نشد.

"هه... انگار بازم آقازادشون دردسر درست کرده... اون حرومزاده لعنتیه هر//زه اصلا به فکر آبروی خانواده سلطنتی نیست" با عصبانیت گفت و چشماشو ریز کرد  به محافظش اشاره کرد "بریم"

 

_هتل کریس ساعت 11:30

میزهایی پر شده از بهترین غذاها، میوه ها و شیرینی ها. ردیف هایی از بهترین و خالص ترین شر//اب های ناب و خدمتکارانی که با سینی های در دستشان در حال رفت و آمد و پذیرایی از دختران و پسران جوان حاضر در رستوران مجلل و باشکوه هتل بودند، همه و همه نشان از یک مهمانیه بزرگ و اشرافی داشتند.

مهمانی ای که تنها و تنها یک مهمان ویژه داشت. مهمانی که بیشتر دخترها و حتی پسرهای حاضر در آنجا به خاطر او و شانس یک شب با او بودن به این مهمانی آمده بودند.

در گوشه ای رستوران که از هر جای دیگر، بیشتر توجه مهمانها به آنجا بود، جایی که دختران جوان با بیشترین تبحر سعی در جلب توجه دیگران داشتند، جایی که تنها چیزی که حس میشد هو//س بود و شه//وت، جایی که شه//وت بر عقل پیروز میشد، مردی با چهره ای زیبا و پوست سفیدی که تنها آرایشش موهای به هم ریخته سرش بر یک طرف صورتش و خط سیاه اطراف چشمش بود با چشمان همچون روباهش نگاه های هو//س آلودش را نثار دخترانی میکرد که فقط به خاطر همین هو//س اطرافش را گرفته بودند بر روی یکی از مبل ها نشسته بود. هر دو دستش را دور کمر دو دختری که اطرافش نشسته بودن، گرفته بود. سرش را در گردن یکی از آنها میکرد و میم/کید و چند لحظه بعد ل//ب های برجسته و زیبایش بر روی ل//ب دختر دیگر بود.

لی سونگمین!!!

شاهزاده ای هو//س باز و شه//وت ران بود که کاری جز خوابیدن با دختر های هر//زه و خوش گذرانی انجام نمیداد. پرنسی که مردم بیشترین نفرت را از او داشتند. و تنها افراد هو/س باز بودند که اطراف او را گرفته بودند. آن هم فقط به خاطر ار/ضای خودشان نه بیشتر.

بعد از بو/سه ای کوتاه که بر ل/ب های یکی از دختر ها که به نظر از بقیه جوان تر و زیبا تر بود گذاشت، ل/ب هایش را به سمت گوش دخترک که تنش هنوز بوی بکا//رت میداد برد و آرام در گوشش با صدایی هو/س آلود زمزمه کرد: فکر نمیکنی امشب از همه دخترا زیباتر شدی؟

با این حرف چشمان دخترک برقی زد.

"به نظرت حیف نیست وقتمونو به جای گذروندن توی یک تخت گرم و نرم توی این مهمونیه کسل کننده هدر بدیم؟

لبخندی از رضایت و پیروزی بر ل/بان دختر نقش بست و خودشو بیشتر به پرنس زیبایی که کنارش نشسته بود چسباند.

سونگمین با دستش به یکی از خدمتکارا اشاره کرد. خدمتکار تعظیمی کرد و منتظر شد تا سونگمین خواسته اشو بگه.

"هی، یه اتاق واسمون آماده کن، نمیخوام زیاد معطل بشم پس زود باش."

_"چشم قربان"

خدمتکار از آنجا دور شد و بعد از چند دقیقه دوباره برگشت و کلیدی را به دست سونگمین داد و بعد از ادای احترام به سرکارش برگشت.

در اتاق رو باز کرد. اول دختر و بعد پشت سرش سونگمین درو بست و وارد اتاق شد.

دخترک درحالی که میشد ترس و هیجان رو از چهره اش فهمید وسط اتاق ایستاده بود. سونگمین با قدمهایی آهسته به سمتش میرفت در حالی که نگاه تیزشو به ل/ب های دختر دوخته بود. دختر را در آغوش گرفت و ل/ب هایش را به دهان گرفت. دختر دستانش را به دور گردن سونگمین حلقه کرد و خودشو بیشتر بهش نزدیکتر کرد. سونگمین آروم از روی زمین بلندش کرد و به سمت اتاق خواب رفت........

بدن خیس از عرقش را از روی جسم بی حال دختر بلند کرد و از تخت پایین اومد. نگاهی به لکه خونی که روی ملحفه بود انداخت و لبخندی از رضایت زد و به سمت حمام رفت. جسم چسبناکی رو که از مایع سفیدی پر شده بود رو از خودش جدا کرد داخل سطل زباله گوشه حمام انداخت. شیر آب رو باز کرد و زیر دوش ایستاد. چشمانش را بسته بود و از آرامشی که قطره های آبی که بر بدنش ضربه میزدند لذت میبرد.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سروصدایی از اتاقشون بلند شد. شیر آب رو بست و یکی از حوله های داخل حمام رو پوشید و از حمام بیرون اومد. به سمت در جایی که دختر با چند مرد که کت شلوار سیاه پوشیده بودند در حال صحبت کردن بود، رفت.

"گفتم که ایشون اینجا نیستن اگه بخواین به زور وارد اینجا بشین ازتون شکایت میکنم. شما حق ندارین بدون اجازه وارد اینجا بشین." دختر فقط لباس خواب به تن داشت سعی میکرد مانع از ورود اون افراد بشه.

"هی اینجا چه خبره؟" با شنیدن صدای سونگمین دختر سریع به سمت سونگمین رفت و پشت سر سونگمین ایستاد. "بهتون گفتم اینجا چه خبره و شما اینجا چیکار میکنین" به سمت یکی از مردها رفت و یقه اشو گرفت "مگه نگفتم مزاحم من نشین. کی شما رو فرستاده؟"

_"من از اونا خواستم که دنبال شما بیان "مرد سالخورده ای با چند نفر دیگه به اونها نزدیک شدن و بعد از تعظیم کوتاهی دست به سینه روبروی سونگمین ایستادند.

"آقای چو؟... شما به چه حقی این کار کردین؟"

_ببخشید شاهزاده عالیجناب میخوان که شما همین الان برید پیششون. " و به چند نفر از محافظا اشاره کرد که اونو ببرن.

"هی هی... اینجوری که نمیتونم بیام... میتونم؟ آقای چو؟" نگاهی طلبکارانه به آقای چو انداخت "لباسمو میپوشم و میام" و به سمت اتاق خواب رفت.

آقای چو به یکی از محافظا اشاره کرد که به دنبالش بره. هنوز چند قدمی نرفته بود که با صدای سونگمین متوقف شد.

"آقای چوووو؟... تو منو چی فرض کردی؟... یه پرنده؟... مرد عنکبوتی؟... یا یه نینجا که میتونه پراز کنه؟... این اتاق طبقه صدم این هتله... به نظرت من میتونم از پنجره فرار کنم؟... مگه اینکه از جونم سیر شده باشم... به نظرت میاد من اینجوری باشم؟ "گردنشو کج کرد و با نگاهی مظلوم و ل/ب هایی جمع شده به جلو به آقای چو خیره شد.

آقای چو به محافظ اشاره کرد تا برگرده. بعد از پوشیدن لباسش از اتاق خارج شد قبل از اینکه کلا اونجا رو ترک کنه بوسه ای بر ل/ب های دختر که همانطور ساکت ایستاده بود زد "میبینمت کوچولو" و به همراه محافظا و آقای چو بیرن رفت.

 

صدای برخورد سیلیه محکمی که به صورتش خورد همچون زنگی در گوشش میپیچید، اما همچنان سرشو پایین انداخته بود و در دفاع از خودش کاری نمیکرد.

"تو حرو/مزاده لعنتی!!!... هیچ معلومه که داری چه غلطی میکنی؟ هر/زه ی به درد نخور" و باز هم برخورد سیلیه دیگری به صورتش. اینبار دستش را بالا آورد و روی صورتش گذاشت. دندانهایش را محکم بر روی هم فشار میداد تا هم از سوزش پوست صورتش و هم از عصبانیتش که لحظه به لحظه تمام وجودشو میگرفت و خونشو به جوش میاورد کم کند.

پادشاه کنترلشو از دست داده بود و بی وقفه هر چه میتوانست و از دهانش بیرون میریخت، نثار سونگمین میکرد و سیلی هایی مداوم را بر روی صورتش مینشاند.

بعد از دقایقی ملکه که هم در آنجا بود و داشت از تماشای صحنه مقابلش لذت میبرد از روی صندلی بلند شد و به سمت اون دو رفت.

دستش را بر روی شانه پادشاه گذاشت و در حالی که سعی میکرد با ترحم صحبت کنه، گفت: عزیزم! بهتر نیست که دعواتونو تموم کنید؟ اینجا جلوی خدمتکارا و محافظا...

پادشاه که تازه متوجه موقعیتش شده بود نفس عمیقی کشید سعی کرد خودشو کنترل کنه و بعد رو به محافظا کرد "ببرینش زیرزمین و پاهاشو ببندین" بعد رو به سونگمین که با شنیدن اسم زیرزمین میشد ترس و وحشت رو از چشماش فهمید کرد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت: "آدمت میکنم هر/زه لعنتی."

همین که پایش را داخل زیرزمین تاریک گذاشت تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد. وحشت تمام وجودشو گرفته بود و هر لحظه بر لرزش بدنش افزوده میشد. تمام خاطرات گذشته اش جلوی چشماش همچون فیلمی تکرار میشد و هر لحظه بدنشو سست تر میکرد. همیشه وقتی که از آزار و اذیتای نامادریش به پدرش پناه میبرد و ازش درخواست کمک میکرد تنها چیزی که نسیبش میشد کتک خوردن و حبس شدن توی این زیرزمین بود. پدرش پاهاشو میبست و با کابل به کف پاش میزد. اونقدر که کف پاش زخم میشد و ازش خون میومد. اونموقع بود که پدرش زدنشو تموم میکرد. و حالا باز هم محکوم به شکنجه در این زیر زمین شده بود. حالا هم که جوانی سی ساله بود باز هم باید طعم تلخ این شکنجه را میچشید. هنوز هم پدرش با او همچون پسربچه ای رفتار میکرد.

صدای ضربه هایی که به کف پاهاش میخورد تمام زیرزمین و پر کرده بود. این صدا بدترین صدایی بود که به عمرش شنیده بود. پاهایش به هم بسته شده بود و پدرش بی وقفه بر کف پایش میزد. کار همیشگیش. ل/بهایش را محکم به هم فشار میداد تا از درد فریاد نزند. اشک هایش بی وقفه بر روی صورتش جاری بودند. همچون صورتش که از اشک خیس بودند کف پاهایش را سرخیه خون پر کرده بود.

زمانی که حس کرد دیگر نمیتواند از درد نفس بکشد دهانش را باز کرد و بعد بلند شدن فریادش.

پادشاه کابلی را که در دستش بود را گوشه ای پرت کرد و از زیرزمین بیرون رفت. همین که پادشاه خارج شد چند نفر از محافظا داخل شدند و سریع خودشون رو به سونگمین رساندند.

با پاهایی باند پیچی شده روی تختش دراز کشیده بود. به گذشته اش فکر میکرد. گذشته ای که هنوز همراهش بود. گذشته ای که لحظه ای رهایش نکرده بود. گذشته ای تلخ!!! تلخ تر از هر زهری!!! تلخ تر از هر خیانتی!!! و تلخ تر از تنهایی!!!

 آینده اش چه بود؟ آیا آینده ای داشت؟!!! آینده ای تاریک!!! تاریکتر از هر شب بی ستاره ای!!!

قطره اشکی از گوشه چشمش پایین چکید و در تلخ ترین ساعات شب تاریک در آغوش تنهایی به خواب رفت.

 می خندم...

ساده می گیرم...

ساده می گذرم...

بلند می خندم و با هر سازی میرقصم ...

نه اینکه دل خوشم!

نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!

مدتی طولانی شکســــتم، زمین خوردم،

سخــــتی دیدم، گــــریه کردم و حالا ...

برای " زنده ماندن" خودم را به "بیراهه" زده ام ...!

روحم بزرگ نیــــست! دردم عمیــق است ...

می خندم که جای زخــم ها را نبینی ...

 



 قصر سلطنتی-اقامتگاه شاهزاده لی سونگمین


عطر آشنایی که فضای اتاقش رو گرفته و دستان گرمی که با لمس پیشانیش حضور گرمی را در کنارش نشان میداد باعث شد از خواب بیدار شود. اما چشماش رو باز نکرد، در همان حالت باقی ماند تا با گرمای آن دست ها آرامش بیشتری دریافت کند. بی اختیار لبخندی روی لب هایش نقش بست.


-"چیزی روی صورتمه؟"


_"اوهوم!!!... چیزی که سالهاست تو وجودت گم شده!!... چیزی که وقتی که خوابی میشه رو صورتت دید!!!... میدونستی وقتی خوابی چقدر آروم و معصوم به نظر میای؟... درست مثل بچگیات!... اون موقع تو بودی که بهم آرامش میدادی و هر وقت گریه میکردم یا از کسی ناراحت بودم! این تو بودی که باعث میشدی بخندم و دیگه ناراحت نباشم!!! حتی وقتی که توی دانشگاه کسی که از همه بیشتر دوستش داشتم ترکم کرد این تو بودی که کنارم موندی و بهم آرامش دادی، منو به زندگی برگردوندی و بهم امید دادی تا بتونم درسمو ادامه بدم و به چیزی که میخواستم برسم!!! اما حالا!!!... فقط وقتایی که خوابی اون آرامش به صورتت برمیگرده."


-"کاش همیشه... مثل الانم توی خواب بودمو بیدار نمیشدم!!!"لبخندشو عمیق تر کرد و آروم چشماشو باز کرد و به مردی که کنار تختش روی صندلی نشسته بود خیره شد.


_"ظهر بخیر آقای خوش خواب... آه ه ه ه ه  خدا به داد این مردم بیچاره برسه که شاهزادشون تا لنگ ظهر میخوابه." پسر جوان با صدای تقریبا بلند و با شیطنتی که تو لحن صداش بود گفت و از روی صندلی بلند شد و به طرف آینه قدی که گوشه ای از اتاق بود رفت و به تصور خودش توی آینه خیره شد.


-"کی اومدی؟... خیلی وقته که اینجایی؟" سونگمین از جاش بلند شد و خواست که از تختش بیرون بیاد.


_"دیشب بابا بهم زنگ زد و منم صبح زود اومدم. "پسر جوان بعد از برانداز کردن خودش داخل آینه به سمت سونگمین چرخید و سونگمین رو در حالی که سعی میکرد از تختش پایین بیاد و روی پاهاش بایسته دید. با قدمهایی سریع به سمتش رفت و بازوشو توی دستاش گرفت. "بزار کمکت کنم."


همین که کف پاهاش به زمین رسید و ایستاد درد سوزنده ای تمام وجودشو در بر گرفت و همین باعث شد سرش گیج بره. به لباس مردی که به کمکش آمده بود چنگ زد و بهش تکیه کرد. با قدمهایی آروم و آهسته به سمت مبل هایی که وسط اتاق چیده شده بودند رفتند. روی یکی از مبل ها کنار هم نشستند. مرد جوان به سونگمین کمک کرد تا پاهاشو روی میز پایه کوتاهی که جلوشون بود بزاره. از کنار سونگمین بلند شد و طرف دیگه میز روبروی سونگمین روی زمین نشست و شروع به باز کردن باندهای پای سونگمین کرد. با دیدن صحنه روبروش اخماش توی هم رفت و از داخل سینیه روی میز که از یکی از خدمتکارا خواسته بود، دستمالی را برداشت و با مایعی شروع به پاک کردن خون کف پای سونگمین کرد.


_"تو که اخلاق اونو بهتر از همه میشناسی پس چرا کاری میکنی که بازم این بلا رو سرت بیاره؟" همونطور که داشت کارشو انجام میداد از سونگمین پرسید.


-"اون لعنتی هنوز فکر میکنه من بچه ام. یه روز تلافیه تمام اینا رو سرش درمیارم... یه روز هم نوبت من میشه که قدرتو به دست بگیرم و اونروز روزیه که اونا برای بخشش به پام میافتن." سونگمین که از خشم و درد دستاشو مشت کرده بود و دندوناشو محکم به هم فشار میداد با عصبانیت ولی آرام گفت.


سکوت سنگینی بین هر دوشون به وجود امده بود. یکی به فکر انتقام بود و دیگری در جستجوی روزنه ای نور در تاریکی برای کمک کردن و دوباره روشن کردن زندگی و امید از دست رفته بهترین دوستش.


_"دیگه تموم شد." صدای مهربون مرد جوان باعث شد از افکارش دست بکشه و با لبخندی پهن جواب محبتشو بده." بهتره امروز و استراحت کنی و سعی کنی تا اونجایی که میتونی راه نری" نگاهی به ساعت مچیش انداخت" منم دیگه باید برم مریضام منتظرن، بازم بهت سر میزنم. فعلا"و از جاش بلند شد، کیفشو برداشت و به سمت در خروجی رفت.


-"هائه..." قبل از اینکه از اتاق بیرون بره صدای سونگمین متوقفش کرد. با لبخندی روی لباش به سمت سونگمین برگشت.


-"ممنونم که اومدی" در جواب لبخند دونگهه، سونگمینم لبخندی زد و گفت.


دونگهه دستشو تکون داد و اتاقو ترک کرد.


بعد از رفتن دونگهه، سونگمین از روی مبل بلد شد با قدمهایی آروم و با سختی به سمت دستشوییی رفت. شیر آب رو باز کرد و به آینه ای که بالای سینک دستشویی نصب شده بود خیره شد. هنوز جای انگشتای دست پدرش روی صورتش بود. دستانش را پر از آب کرد و به روی صورتش پاشید. چندین بار این کار را تکرار کرد. هنوزم سوزش پوست صورتشو حس میکرد. بیشتر و بیشتر به صورتش آب میپاشید تا سردیه آب کمی از سوزش صورتش را کمتر کند. ولی این درد از صورتش نبود، بلکه از جای عمیقتری نشأت میگرفت. زخمی بزرگ در اعماق قلبش که تمام وجودشو فرا گرفته بود و هر روز بازتر و بزرگتر از قبل میشد و بیشتر آزارش میداد. زخم هایی که شعله های نفرت رو در وجودش روشن تر میکرد و آتش انتقام گر میگرفت. از درد فریادی زد و تمام سرش را زیر آب گرفت.


قصر سلطنتی-اقامتگاه پادشاه


-"کارهایی که خواسته بودمو انجام دادین؟" پادشاه قبل از اینکه فنجان قهوه اشو به ل/باش نزدیک کنه خطاب به آقای چو که در کنارش نزدیک مبلی که روی آن نشسته و دست به سینه ایستاده بود گفت و بعد جرعه ای از قهوه اشو نوشید.


_"بله عالیجناب." آقای چو جواب داد و بعد شروع به توضیح دادن کرد."تعدادی از کارگرایه کارخانه مواد شیمیایی رو که باعث دردسرمون میشدن بهشون مقداری پول دادیم و بعد از کارشون اخراجشون کردیم... بعضیاشون سعی میکردن که سروصدا راه بندازن و اطراف کارخونه تجمع کرده بودن که تونستیم با نیروهای امنیتی پراکندشون کنیم و کنترل اوضاع رو بدست بگیریم، فقط چند نفرشون بودن که اونها رو هم زیر نظر گرفتیم که نتونن کاری علیه مون انجام بدن... میزان سرویسمون رو در هتل افزایش دادیم و چند تا خدمتکار دیگه برای سرویس بهتر و سریعتر مهمونامون استخدام کردیم تا بتونیم با هتل های دیگه رقابت پایاپایی داشته باشیم."


-"خوبه... راجبه بادیگاردا چی؟... نیروهای جدید و جذب کردین؟"


_"ما به سازمان امنیت درخواست نیرو دادیم و امروز اونا 9 نفر از بهترین نیروهاشونو برامون میفرستن."


-"چرا 9 نفر؟... پس نفر دهم چی؟"


_"عالیجناب!!!... من خودم خواستم که اونها 9 نفر برامون بفرستن. من خودم جایگزینی رو برای دهمین نفر در نظر دارم که چند روز دیگه به کره میاد. اون شخص طبق خواستتون عمل میکنه و 24 ساعت شبانه روز در خدمتتون هست. در آمریکا و تحت نظر نیروهای اونا آموزشهای لازم رو دیده و فرد مورد اعتمادیه. اون میتونه ماموریتی که بهش میخواین بدین رو به خوبی انجام بده."


-"اگه اینطوره اشکالی نداره... آقای چو!!! خودتون مقدمات استخدام و کارای لازم برای اقامتشو در قصر انجام بدین و هر چه بیشتر به سونگمین نزدیک تر باشه بهتره... دیگه نمیخوام شاهد بی مسئولتیا و سهل انگاریاش باشم. میخوام که کاملا زیر نظر باشه... حتی اگه لازم شد میخوام که توی اقامتگاه سونگمین بمونه... دیگه از این خیره سریا و آبروریزیاش خسته شدم."


_"بله عالیجناب!... من تمام سعیمو میکنم تا خواستتون انجام بشه. امیدوارم شاهزاده جوان آرومتر بشن تا برای جانشینیشون مشکلی نداشته باشن." آقای چو لبخندی از روی رضایت زد و ادامه داد. "عالیجناب!!! آقای سانگ، نخست وزیر تایلند نامه ای فرستادن و از ما درخواست همکاری دارن. ایشون از ما دعوت کردن که در چند روز آینده به اونجا بریم و از مکان های توریستی، کارخونه ها و امکاناتشون دیدن کنیم و اگر نظرمون مثبت بود همکاریمون رو آغاز کنیم."


-"خوبه... پس مقدمات سفر به تایلند رو آماده کن."


_"اما قربان یه مشکلی هست... شما دو هفته آینده تمام وقتتون پره. شما باید به جلسه هایی که با وزرای کشور ترتیب داده شده برین... و این جلسات برای حفظ قدرت سلطنتی خیلی مهم و حیاتی هستن."


-"پس به جای من سونگمینو به این سفر بفرست و حواست هم بهش باشه تا دوباره گند نزنه و از زیر بار مسئولیت فرار نکنه... برای اطمینان بیشتر خودت هم همراهش به تایلند برو... چیز دیگه ای مونده؟" پادشاه در آخر صحبت هاش رو به آقای چو پرسید.


_"خیر عالیجناب!" آقای چو در جواب پادشاه گفت و سرش پایین انداخت.


-"پس میتونی بری!"


آقای چو تعظیمی کرد و بعد از اتاق پادشاه خارج شد.


قصر سلطنتی-محل آموزش بادیگاردها


"اینجا جائیه که به شما یاد میدن که چطور از خانواده سلطنتی محافظت کنین. اینجا یاد میگیرین که چطور جون خودتونو به خاطر خانواده سلطنتی به خطر بندازین و خودتونو هدف گلوله دشمن قرار بدین. وقتی که شما وارد این شغل و حرفه شدین یعنی اینکه از جون خودتون گذشتین. پس حق هیچ اعتراضی ندارین... شما قبلا آموزش های لازم رو دیدین و من میدونم که کارتونو خوب بلدین... ولی این کافی نیست... شما باید بهترین باشین... پس در اینجا هنوز به یادگیریتون ادامه میدین و وقتای بیکاریتون رو در اینجا و همراه با استادای هنرهای رزمی آقای کیم تمرین میکنین و آموزش میبینین." آقای چو به تعدادی بادیگارد جوان که تازه به قصر آمده و حالا مرتب کنار هم روبروش به صف ایستاده بودند گفت و بعد به مرد خوش قیافه ای که به نظر خیلی جوان بود اشاره کرد.


"ایشون آقای کیم هیچول، استاد هنرهای رزمی هستند... پس بهشون احترام بزارید و هر چیزی که گفتند اطاعت کنین." آقای چو بعد از توضیحاتی که داد بلند و خطاب به بادیگاردها پرسید: "فهمیدین؟؟؟"


"بله قربان" بادیگاردها محکم و قاطع در جواب آقای چو گفتند.


فرودگاه تایلند-سه روز بعد


هواپیمای حامل شاهزاده در جایگاه ویژه فرود اومد. در جلوی پله ها فرش قرمزی پهن شده بود. مراسم باشکوهی برای استقبال از شاهزاده جوان کره ترتیب داده شده بود. مقامات مهم و تعدادی از وزراء برای پیشواز آمده بودند. سونگمین با لباسی مخصوص که شبیه لباس نظامیها بود و بیشتر از زنجیر های طلایی رنگ برای تزئین قسمت جلو و سرشانه لباس استفاده شده بود و روی شانه اش سه ستاره بزرگ نصب شده بود و کلاهی که در قسمت جلوی آن هم ستاره ای بزرگ قرار داشت از هواپیما خارج شد و بعد از ادای احترام به مردمی که به استقبالش در فرودگاه آمده بودند و پرچم های هر دو کشور را در دست داشتند، از پله های هواپیما پایین آمد و به سمت مقامات کشور میزبان رفت.


آقای چو و تعدادی از مسئولین کره هم که با آنها به سفر آمده بودند تا به شاهزاده کمک کنند پشت سرش حرکت میکردند.


"لی سونگمین هستم. شاهزاده کره" سونگمین بعد از رسیدن به کسی که جلوتر از همه در گروه مقابل قرار داشت و به عنوان نخست وزیر تایلند شناخته میشد، به نشانه احترام کلاهشو از سر برداشت و دست راستشو که دستکش سفیدی اونو پوشونده بود به طرفش دراز کرد.


در مقابل آقای سانگ تعظیمی کرد و دست سونگمینو فشرد. "امیدوارم اوقات خوشی رو در تایلند سپری کنید.







درباره وبلاگ


سلام دوستای عزیز
من فاطمه هستم 22 سالمه
عاشق سوپر جونیورم
امیدوارم وبلاگمو دوست داشته باشین و بهم سر بزنین

مدیر وبلاگ : fateme choilee
نظرسنجی
دوست دارید از چه زوجی بیشتر پست گذاشته بشه.






دوست دارید از چه زوجی بیشتر پست گذاشته بشه.






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :