تبلیغات
superjunior couples - دستهای آلوده-پارت دوم
 
superjunior couples
کیومین...وونمین

قصر سلطنتی-اقامتگاه شاهزاده لی سونگمین

عطر آشنایی که فضای اتاقش رو گرفته و دستان گرمی که با لمس پیشانیش حضور گرمی را در کنارش نشان میداد باعث شد از خواب بیدار شود. اما چشماش رو باز نکرد، در همان حالت باقی ماند تا با گرمای آن دست ها آرامش بیشتری دریافت کند. بی اختیار لبخندی روی لب هایش نقش بست.

-"چیزی روی صورتمه؟"

_"اوهوم!!!... چیزی که سالهاست تو وجودت گم شده!!... چیزی که وقتی که خوابی میشه رو صورتت دید!!!... میدونستی وقتی خوابی چقدر آروم و معصوم به نظر میای؟... درست مثل بچگیات!... اون موقع تو بودی که بهم آرامش میدادی و هر وقت گریه میکردم یا از کسی ناراحت بودم! این تو بودی که باعث میشدی بخندم و دیگه ناراحت نباشم!!! حتی وقتی که توی دانشگاه کسی که از همه بیشتر دوستش داشتم ترکم کرد این تو بودی که کنارم موندی و بهم آرامش دادی، منو به زندگی برگردوندی و بهم امید دادی تا بتونم درسمو ادامه بدم و به چیزی که میخواستم برسم!!! اما حالا!!!... فقط وقتایی که خوابی اون آرامش به صورتت برمیگرده."

-"کاش همیشه... مثل الانم توی خواب بودمو بیدار نمیشدم!!!"لبخندشو عمیق تر کرد و آروم چشماشو باز کرد و به مردی که کنار تختش روی صندلی نشسته بود خیره شد.

_"ظهر بخیر آقای خوش خواب... آه ه ه ه ه  خدا به داد این مردم بیچاره برسه که شاهزادشون تا لنگ ظهر میخوابه." پسر جوان با صدای تقریبا بلند و با شیطنتی که تو لحن صداش بود گفت و از روی صندلی بلند شد و به طرف آینه قدی که گوشه ای از اتاق بود رفت و به تصور خودش توی آینه خیره شد.

-"کی اومدی؟... خیلی وقته که اینجایی؟" سونگمین از جاش بلند شد و خواست که از تختش بیرون بیاد.

_"دیشب بابا بهم زنگ زد و منم صبح زود اومدم. "پسر جوان بعد از برانداز کردن خودش داخل آینه به سمت سونگمین چرخید و سونگمین رو در حالی که سعی میکرد از تختش پایین بیاد و روی پاهاش بایسته دید. با قدمهایی سریع به سمتش رفت و بازوشو توی دستاش گرفت. "بزار کمکت کنم."

همین که کف پاهاش به زمین رسید و ایستاد درد سوزنده ای تمام وجودشو در بر گرفت و همین باعث شد سرش گیج بره. به لباس مردی که به کمکش آمده بود چنگ زد و بهش تکیه کرد. با قدمهایی آروم و آهسته به سمت مبل هایی که وسط اتاق چیده شده بودند رفتند. روی یکی از مبل ها کنار هم نشستند. مرد جوان به سونگمین کمک کرد تا پاهاشو روی میز پایه کوتاهی که جلوشون بود بزاره. از کنار سونگمین بلند شد و طرف دیگه میز روبروی سونگمین روی زمین نشست و شروع به باز کردن باندهای پای سونگمین کرد. با دیدن صحنه روبروش اخماش توی هم رفت و از داخل سینیه روی میز که از یکی از خدمتکارا خواسته بود، دستمالی را برداشت و با مایعی شروع به پاک کردن خون کف پای سونگمین کرد.

_"تو که اخلاق اونو بهتر از همه میشناسی پس چرا کاری میکنی که بازم این بلا رو سرت بیاره؟" همونطور که داشت کارشو انجام میداد از سونگمین پرسید.

-"اون لعنتی هنوز فکر میکنه من بچه ام. یه روز تلافیه تمام اینا رو سرش درمیارم... یه روز هم نوبت من میشه که قدرتو به دست بگیرم و اونروز روزیه که اونا برای بخشش به پام میافتن." سونگمین که از خشم و درد دستاشو مشت کرده بود و دندوناشو محکم به هم فشار میداد با عصبانیت ولی آرام گفت.

سکوت سنگینی بین هر دوشون به وجود امده بود. یکی به فکر انتقام بود و دیگری در جستجوی روزنه ای نور در تاریکی برای کمک کردن و دوباره روشن کردن زندگی و امید از دست رفته بهترین دوستش.

_"دیگه تموم شد." صدای مهربون مرد جوان باعث شد از افکارش دست بکشه و با لبخندی پهن جواب محبتشو بده." بهتره امروز و استراحت کنی و سعی کنی تا اونجایی که میتونی راه نری" نگاهی به ساعت مچیش انداخت" منم دیگه باید برم مریضام منتظرن، بازم بهت سر میزنم. فعلا"و از جاش بلند شد، کیفشو برداشت و به سمت در خروجی رفت.

-"هائه..." قبل از اینکه از اتاق بیرون بره صدای سونگمین متوقفش کرد. با لبخندی روی لباش به سمت سونگمین برگشت.

-"ممنونم که اومدی" در جواب لبخند دونگهه، سونگمینم لبخندی زد و گفت.

دونگهه دستشو تکون داد و اتاقو ترک کرد.

بعد از رفتن دونگهه، سونگمین از روی مبل بلد شد با قدمهایی آروم و با سختی به سمت دستشوییی رفت. شیر آب رو باز کرد و به آینه ای که بالای سینک دستشویی نصب شده بود خیره شد. هنوز جای انگشتای دست پدرش روی صورتش بود. دستانش را پر از آب کرد و به روی صورتش پاشید. چندین بار این کار را تکرار کرد. هنوزم سوزش پوست صورتشو حس میکرد. بیشتر و بیشتر به صورتش آب میپاشید تا سردیه آب کمی از سوزش صورتش را کمتر کند. ولی این درد از صورتش نبود، بلکه از جای عمیقتری نشأت میگرفت. زخمی بزرگ در اعماق قلبش که تمام وجودشو فرا گرفته بود و هر روز بازتر و بزرگتر از قبل میشد و بیشتر آزارش میداد. زخم هایی که شعله های نفرت رو در وجودش روشن تر میکرد و آتش انتقام گر میگرفت. از درد فریادی زد و تمام سرش را زیر آب گرفت.

قصر سلطنتی-اقامتگاه پادشاه

-"کارهایی که خواسته بودمو انجام دادین؟" پادشاه قبل از اینکه فنجان قهوه اشو به ل/باش نزدیک کنه خطاب به آقای چو که در کنارش نزدیک مبلی که روی آن نشسته و دست به سینه ایستاده بود گفت و بعد جرعه ای از قهوه اشو نوشید.

_"بله عالیجناب." آقای چو جواب داد و بعد شروع به توضیح دادن کرد."تعدادی از کارگرایه کارخانه مواد شیمیایی رو که باعث دردسرمون میشدن بهشون مقداری پول دادیم و بعد از کارشون اخراجشون کردیم... بعضیاشون سعی میکردن که سروصدا راه بندازن و اطراف کارخونه تجمع کرده بودن که تونستیم با نیروهای امنیتی پراکندشون کنیم و کنترل اوضاع رو بدست بگیریم، فقط چند نفرشون بودن که اونها رو هم زیر نظر گرفتیم که نتونن کاری علیه مون انجام بدن... میزان سرویسمون رو در هتل افزایش دادیم و چند تا خدمتکار دیگه برای سرویس بهتر و سریعتر مهمونامون استخدام کردیم تا بتونیم با هتل های دیگه رقابت پایاپایی داشته باشیم."

-"خوبه... راجبه بادیگاردا چی؟... نیروهای جدید و جذب کردین؟"

_"ما به سازمان امنیت درخواست نیرو دادیم و امروز اونا 9 نفر از بهترین نیروهاشونو برامون میفرستن."

-"چرا 9 نفر؟... پس نفر دهم چی؟"

_"عالیجناب!!!... من خودم خواستم که اونها 9 نفر برامون بفرستن. من خودم جایگزینی رو برای دهمین نفر در نظر دارم که چند روز دیگه به کره میاد. اون شخص طبق خواستتون عمل میکنه و 24 ساعت شبانه روز در خدمتتون هست. در آمریکا و تحت نظر نیروهای اونا آموزشهای لازم رو دیده و فرد مورد اعتمادیه. اون میتونه ماموریتی که بهش میخواین بدین رو به خوبی انجام بده."

-"اگه اینطوره اشکالی نداره... آقای چو!!! خودتون مقدمات استخدام و کارای لازم برای اقامتشو در قصر انجام بدین و هر چه بیشتر به سونگمین نزدیک تر باشه بهتره... دیگه نمیخوام شاهد بی مسئولتیا و سهل انگاریاش باشم. میخوام که کاملا زیر نظر باشه... حتی اگه لازم شد میخوام که توی اقامتگاه سونگمین بمونه... دیگه از این خیره سریا و آبروریزیاش خسته شدم."

_"بله عالیجناب!... من تمام سعیمو میکنم تا خواستتون انجام بشه. امیدوارم شاهزاده جوان آرومتر بشن تا برای جانشینیشون مشکلی نداشته باشن." آقای چو لبخندی از روی رضایت زد و ادامه داد. "عالیجناب!!! آقای سانگ، نخست وزیر تایلند نامه ای فرستادن و از ما درخواست همکاری دارن. ایشون از ما دعوت کردن که در چند روز آینده به اونجا بریم و از مکان های توریستی، کارخونه ها و امکاناتشون دیدن کنیم و اگر نظرمون مثبت بود همکاریمون رو آغاز کنیم."

-"خوبه... پس مقدمات سفر به تایلند رو آماده کن."

_"اما قربان یه مشکلی هست... شما دو هفته آینده تمام وقتتون پره. شما باید به جلسه هایی که با وزرای کشور ترتیب داده شده برین... و این جلسات برای حفظ قدرت سلطنتی خیلی مهم و حیاتی هستن."

-"پس به جای من سونگمینو به این سفر بفرست و حواست هم بهش باشه تا دوباره گند نزنه و از زیر بار مسئولیت فرار نکنه... برای اطمینان بیشتر خودت هم همراهش به تایلند برو... چیز دیگه ای مونده؟" پادشاه در آخر صحبت هاش رو به آقای چو پرسید.

_"خیر عالیجناب!" آقای چو در جواب پادشاه گفت و سرش پایین انداخت.

-"پس میتونی بری!"

آقای چو تعظیمی کرد و بعد از اتاق پادشاه خارج شد.

قصر سلطنتی-محل آموزش بادیگاردها

"اینجا جائیه که به شما یاد میدن که چطور از خانواده سلطنتی محافظت کنین. اینجا یاد میگیرین که چطور جون خودتونو به خاطر خانواده سلطنتی به خطر بندازین و خودتونو هدف گلوله دشمن قرار بدین. وقتی که شما وارد این شغل و حرفه شدین یعنی اینکه از جون خودتون گذشتین. پس حق هیچ اعتراضی ندارین... شما قبلا آموزش های لازم رو دیدین و من میدونم که کارتونو خوب بلدین... ولی این کافی نیست... شما باید بهترین باشین... پس در اینجا هنوز به یادگیریتون ادامه میدین و وقتای بیکاریتون رو در اینجا و همراه با استادای هنرهای رزمی آقای کیم تمرین میکنین و آموزش میبینین." آقای چو به تعدادی بادیگارد جوان که تازه به قصر آمده و حالا مرتب کنار هم روبروش به صف ایستاده بودند گفت و بعد به مرد خوش قیافه ای که به نظر خیلی جوان بود اشاره کرد.

"ایشون آقای کیم هیچول، استاد هنرهای رزمی هستند... پس بهشون احترام بزارید و هر چیزی که گفتند اطاعت کنین." آقای چو بعد از توضیحاتی که داد بلند و خطاب به بادیگاردها پرسید: "فهمیدین؟؟؟"

"بله قربان" بادیگاردها محکم و قاطع در جواب آقای چو گفتند.

فرودگاه تایلند-سه روز بعد

هواپیمای حامل شاهزاده در جایگاه ویژه فرود اومد. در جلوی پله ها فرش قرمزی پهن شده بود. مراسم باشکوهی برای استقبال از شاهزاده جوان کره ترتیب داده شده بود. مقامات مهم و تعدادی از وزراء برای پیشواز آمده بودند. سونگمین با لباسی مخصوص که شبیه لباس نظامیها بود و بیشتر از زنجیر های طلایی رنگ برای تزئین قسمت جلو و سرشانه لباس استفاده شده بود و روی شانه اش سه ستاره بزرگ نصب شده بود و کلاهی که در قسمت جلوی آن هم ستاره ای بزرگ قرار داشت از هواپیما خارج شد و بعد از ادای احترام به مردمی که به استقبالش در فرودگاه آمده بودند و پرچم های هر دو کشور را در دست داشتند، از پله های هواپیما پایین آمد و به سمت مقامات کشور میزبان رفت.

آقای چو و تعدادی از مسئولین کره هم که با آنها به سفر آمده بودند تا به شاهزاده کمک کنند پشت سرش حرکت میکردند.

"لی سونگمین هستم. شاهزاده کره" سونگمین بعد از رسیدن به کسی که جلوتر از همه در گروه مقابل قرار داشت و به عنوان نخست وزیر تایلند شناخته میشد، به نشانه احترام کلاهشو از سر برداشت و دست راستشو که دستکش سفیدی اونو پوشونده بود به طرفش دراز کرد.

در مقابل آقای سانگ تعظیمی کرد و دست سونگمینو فشرد. "امیدوارم اوقات خوشی رو در تایلند سپری کنید.





درباره وبلاگ


سلام دوستای عزیز
من فاطمه هستم 22 سالمه
عاشق سوپر جونیورم
امیدوارم وبلاگمو دوست داشته باشین و بهم سر بزنین

مدیر وبلاگ : fateme choilee
نظرسنجی
دوست دارید از چه زوجی بیشتر پست گذاشته بشه.






دوست دارید از چه زوجی بیشتر پست گذاشته بشه.






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :